سرزمين آريايی از دو قوم بوجود آمده: 1- مادها 2-پارت هابه همين دليل، مشکلات اين سرزمين یا از طريق مادی حل ميشود و يا از طريق پارتی...!
بعد از انقلاب نیز مردم سه گروه شدند: 1-اشکانيان: آنانکه درمراسم عزادارى شرکت ميکنند و اشک ميريزند! 2. سامانيان: آنانکه ميلياردى بردند، خوردند و سر و سامان گرفتند ! 3. صفویان: امثال من و شما که .هميشه درصف مرغ و تايد وتخم مرغ و غیره هستیم !!!
نویسنده: مديريت
تاریخ: جمعه 7 آذر 1393 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 8412 |
   
مدیر کل دفتر اطلاعات، آمار و جمعیت سازمان ثبت احوال با اشاره به اینکه حدود 90 درصد تحصیل کرده ها(کاردانی و کارشناسی) حداکثر دو فرزند دارند، گفت: 34.1 درصد این افراد بچه ندارند.
علی اکبر محزون در گفتگو با خبرنگار مهر افزود: یکی از موضوعاتی که در سازمان ثبت احوال مورد بررسی قرار گرفته میزان فرزندآوری در سطوح مختلف تحصیلی بوده و این تحلیل بر اساس آخرین سرشماری انجام شده در کشور صورت گرفته است. وی گفت: تحصیلات یک استاندارد بین المللی دارد و در 6 سطح سنجیده می شود به طوریکه مرحله اول دوره ابتدایی، دوم راهنمایی، سوم مرحله متوسطه، سطح چهارم در ایران وجود ندارد، سطح پنجم دوره کاردانی و کارشناسی و مرحله ششم نیز دوره کارشناسی ارشد و دکتری است.
مدیرکل دفتر اطلاعات، آمار و جمعیت سازمان ثبت احوال به آمار بی فرزندی و تک فرزندی اشاره و تاکید کرد: بررسی های انجام شده نشان می دهد که 8 درصد افراد دارای تحصیلات ابتدایی بدون فرزند و 13.5 درصد آنان یک فرزند دارند. همچنین 13.4 درصد افراد دارای تحصیلات راهنمایی نیز بدون فرزند و 23.1 درصد آنان یک فرزند دارند.
به گفته وی، حدود 21 درصد افراد در سطح متوسطه بدون فرزند و 31.5 درصد آنان تک فرزند، در سطح تحصیلکرده های کاردانی و کارشناسی 34.1 درصد بدون فرزند و 31.1 درصد تک فرزند هستند و در آخرین سطح کارشناسی ارشد و دکتری نیز 24 درصد بدون فرزند و حدود 28 درصد نیز یک فرزند دارند.
محزون به آمار دو فرزندی نیز اشاره کرد و اظهار داشت: 42 درصد با تحصیلات ابتدایی، 65.6 درصد با تحصیلات راهنمایی، 81.5 درصد با تحصیلات متوسطه، حدود 90 درصد با تحصیلات کاردانی و کارشناسی و 80.7 درصد با تحصیلات ارشد و دکترا دارای حداکثر دو فرزند(صفر تا دو فرزند) بوده اند.
وی گفت: از این آمارها نیز فقط دو فرزندی در سطوح یک تا 6 به ترتیب 21.5 درصد، 29.1 درصد، 29.1 درصد، 24 درصد و 28.7 درصد را به خود اختصاص داده اند.
محزون در مورد دو سه فرزندی نیز گفت: 19.1 درصد افراد دارای تحصیلات ابتدایی، 17.17 درصد تحصیلات راهنمایی، 11.7 درصد تحصیلات دوره دبیرستان، 7.6 درصد دوره کاردانی و کارشناسی و 8.9 درصد افراد دارای تحصیلات کارشناسی ارشد و دکتری، سه فرزند دارند.
به گفته وی، آمار 4 فرزندی نیز در 14.6 درصد سطح یک، 8.9 درصد سطح دو، 4.2 درصد سطح سه، 2 درصد سطح پنج و 4.6 درصد سطح 6 دیده می شود.
نویسنده: مديريت
تاریخ: سه شنبه 23 دي 1393 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 7555 |
   
قانون صف : اگر شما از يک صف به صف ديگری رفتيد ، سرعت صف قبلی بيشتر از صف فعلی خواهد شد ؛ قانون تلفن :اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتيد ، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود ؛
قانون تعمير :بعد از اين که دستتان حسابی گريسی شد ، بينی شما شروع به خارش خواهد کرد ؛
قانون کارگاه :اگر چيزی از دستتان افتاد ، قطعاً به پرتترين گوشه ممکن خواهد خزيد ؛
قانون معذوريت : اگر بهانهتان پيش رئيس برای دير آمدن پنچر شدن ماشينتان باشد ، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشينتان ، ديرتان خواهد شد ؛
قانون حمام :وقتی که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد ؛
قانون روبرو شدن : احتمال روبرو شدن با يک آشنا ، وقتی که با کسی هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش می يابد ؛
قانون نتيجه : وقتی میخواهيد به کسی ثابت کنيد که يک ماشين کار نمی کند ، کار خواهد کرد ؛
قانون بيومکانيک : نسبت خارش هر نقطه از بدن ، با ميزان دسترسی آن نقطه ، نسبت عکس دارد !!!
نویسنده: مديريت
تاریخ: دوشنبه 11 خرداد 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 7320 |
   
ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد هی کپی برداری از روی پریهایش نمود سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد
پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید بعد کم کم شیوه های دلبری را خلق کرد
باد را فرمود تا با زلف زن بازی کند یک نفر آمد یهویی رو سری را خلق کرد
دید کم کم حرفهای آدمی مرموز شد بین آدمها زبان زرگری را خلق کرد
خواست راحتتر بگوید مرد حرفش را به زن واژه هایی مثل "جای خواهری" را خلق کرد
عده ای را کارگر کردو برای عده ای در اداره کارهای دفتری را خلق کرد
دید مردم نیمه شبها هم به صحرا میروند توی صحرا مارهای جعفری را خلق کرد
چون جناح چپ همیشه ضعف استقلال بود در جناح راست "خسرو حیدری" را خلق کرد
داشت کم کم انقراض شعر ایران میرسید "قزوه" و "فیض" و جناب "میدری" را خلق کرد
چون بشر میخواست دائم کیف قانونی کند توی هر کشور نهادی کیفری را خلق کرد
یک نفر آمد ربا را بین مردم باب کرد عده ای دیگر گروه شرخری را خلق کرد
بردر هر بانک صدها قفل و لیزر نصب کرد بعد امثال جناب" خاوری" را خلق کرد
هر زمان راه بدیها را خدا بر خلق بست آدمی هی شیوه های بهتری را خلق کرد...!!!
نویسنده: مديريت
تاریخ: شنبه 16 خرداد 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 8951 |
   
کم خونی : هویج ، اسفناج ، جعفری ، انگور درد مفاصل : هویج، تره فرنگی، گوجه فرنگی، موز، لیمو، توتفرنگی، گلابی، سیب، انگور آسم: هویج، پیاز، جعفری، توت فرنگی، آویشن سوختگی: اسفناج، کاهو، پیاز، بادام، به، انجیر، خربزه، هویج و هلو
تصلب شرائین: توت فرنگی، آلو، پیاز، سیر، آرتیشو، گیلاس جوش صورت: کاهو، شلغم، گوجه فرنگی، هویج، پیاز برای پیشگیری از سرطان: اسفناج، جعفری، توت فرنگی پیشگیری از خاکستر شدن موها: انگور ضعف قلب: کاهو، کرفس، پیاز، آرتیشو قولنج کلیه: باقالا، تره فرنگی، بادام، گیلاس احتقان خون: پیاز، ترب یبوست: اسفناج، کاهو، هویج، تره فرنگی، گوجه فرنگی، انجیر، توت فرنگی، انگور، زیتون، پرتقال، هلو، سیب، آلو، پیاز دوران نقاهت: کرفس، اسفناج، زردآلو، شاه توت، انجیر، گردو،پرتقال سیاه سرفه: تره فرنگی، ترب، انجیر، سیب، سیر دردپا و دست: آویشن رفع کندی رشد: اسفناج، جعفری، پیاز، هویج، کلم ورم مثانه: تره فرنگی، گلابی، پیاز کمبود کلسیم: موز، لیمو ترش حفظ دندانها: رایانه، توت، لیموترش، توت فرنگی ضعف جسمی و عصبی: اسفناج، عدس، پیاز، توت فرنگی، انگور، آویشن، هویج، سیر، کلم دیابت: توت فرنگی، گردو، آرتیشو، سیب زمینی اسهال : هویج، اسفناج، پیاز، سیب زمینی، توت فرنگی، گردو، انگور، به سوء هضم : رازیانه، کاهو، عدس، پیاز، بادام، لیمو ترش، به، انگور، پرتقال، گلابی، سیر، چغندر، کرفس چاقی : لیمو ترش، شلغم، هویج، کلم، سیب زمینی، پرتقال، سیب، انگورمسمومیت : زیتون بچه های ضعیف : گوجه فرنگی، موز، بادام، به، انجیر، گردو، آویشن ورم سرما زدگی : شلغم، سیب زمینی، پیاز، لیمو ترش، به، گردو ورم لوزتین : تره فرنگی، آویشن عفونت معده : تره فرنگی، تره فرنگی، آویشن، بادام، به، انجیر، توت فرنگی، انگور، پرتقال، هلو، کرفس، ترخون تب : خیار، جعفری، آویشن، بادام، توت، پرتقال، کرفس، سیر، گیلاس اختلالات کبدی : هویج، کاهو، جعفری، پیاز، گوجه فرنگی، لیموترش، توت فرنگی، زیتون، پرتقال، آلو، انگور دمل وکورک : هویج، باقالا، کاهو، شلغم، تره فرنگی، لیموترش، انجیر، زیتون، انگور، کلم، پیاز گاز روده : هویج، ترخون کرم روده : هویج، سیر، رازیانه، پیاز، جعفری، تره فرنگی، سیب، آویشن، لیموترش، توت فرنگی، گردو، هلو، آلو، کلم حفظ پوست صورت : خیار، رازیانه، کاهو، گوجه فرنگی، جعفری، هویج، تره فرنگی، گیلاس، به، توت فرنگی، پرتقال، هلو، انگور، کلم مجاری تنفسی : شلغم، پیاز، سیر، هویج، کرفس، جعفری، تره فرنگی، کلم، ترب، آویشن، بادام، گیلاس، به درد چشم : کاهو، جعفری، توت، سیب، انگور کبد : ترب واریس : سیر ترک خوردگی لب : خیار، انگور ترک خوردگی پوست : سیب، به عفونت گلو : شلغم، جعفری، تره فرنگی، ترب، آویشن، لیموترش، خرما، انجیر، توت فرنگی، تمشک، گردو، خرما، انجیر، توت فرنگی، تمشک، گردو نقرس : رازیانه : باقالا، شلغم، ترب، گوجه فرنگی، سیب، لیموترش، توت فرنگی، انگور، زیتون، گلابی، هویج، کرفس، کاهو، آلو کلیه ومثانه : باقالا، شلغم، پیاز، ترب، گوجه فرنگی، لیموترش، توت فرنگی، انگور، ازگیل، هویج، لوبیاگریپ : آویشن، پرتقال، آلبالو، سیب، سیر، پیاز حاملگی : اسفناج، باقالا، لوبیا، عدس، نخود، بادام، ازگیل، آلو، انگوربوی بد نفس: ترب، سیب بواسیر: سیر، اسفناج، جعفری، تره فرنگی، سیب، به، انجیر، توت، هلو، انگور فشار خون: توت فرنگی، سیر، زیتون، گلابی کم اشتهائی: کاهو، ترب، انگور، پرتقال، گردو، سیر، چغندر، هویج، کلم، ترخون، پیاز عفونت رودهها: خیار، بادام، انگور، پرتقال، سیب، کاهو یرقان: کرفس، کاهو، جعفری، ترب، گیلاس، توت فرنگی، انگور، هویج، آرتیشو زیاد شدن شیر مادر: هویج، رازیانه، سیب میگرن: باقالا، پیاز، آویشن، بادام، گیلاس، هلو، کلم عصبانیت: کاهو، پیاز، کرفس، زردآلو، بادام، گردو، هلو، سیب، انگور، لوبیا نیش حشرات: جعفری، تره فرنگی، آویشن، گردو، سیر، پیاز التیام زخمها: لیموترش، سیب، آویشن رماتیسم: هویج، کرفس، رازیانه، باقالا، سیر، پیاز، جعفری، تره فرنگی، سیب، ترب، آویشن، گوجه فرنگی، گیلاس، لیموترش، توت فرنگی، تمشک، انگور، گلابی، فندق، آلو، سیب زمینی کمبود ویتامین C: هویج، شلغم، پیاز، سیب، ترب، گوجه فرنگی رفع عطش: خیار، کاهو، هندوانه، شاه توت، گلابی.
نویسنده: مديريت
تاریخ: شنبه 9 آبان 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 8645 |
ﺳﺎﻟﻪ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻣﺘﻘﺎﺿﯽ ﻣﺴﮑﻦ ﻣﻬﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﯾﻪ ﺳﺮﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻥ؛ " ﺩﻭﻟﺖ ﻣﯿﮕﻪ، ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﻧﻤﯿﺸﻪ ﭘﻮﻝ ﭼﺎﭖ ﮐﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺭﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ 76 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﻓﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﻃﺮﺡ " ﻣﺰﺧﺮﻑ " ﮐﺮﺩ ". 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﺟﻮﻭﻧﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﯿﮕﻦ، " ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﻭ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﺵ ﮐﻨﯿﺪ "، ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺖ . «تازه اگه بدن»" ﻭﻟﯽ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺑﺎﻧﮏﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑﺪﻩ . ﺍﻭﻧﻬﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻣﯿﺪﻩ . ﺍﺯ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻗﺮﺽ ﮐﺮﺩ، ﺁﺧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﻮﻝ ﭼﺎﭖ ﻧﮑﻨﻦ ".
2 ﺳﺎﻟﻪ، ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﻭ ﺗﻮﻟﯿﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﻧﻤﻪ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪﺍﻧﺪ . " ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ" ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﻨﯿﺪﯾﻦ . ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﯾﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﺑﺰﺭﮒ 200 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ ﺩﺍﺩﻥ، " ﻭﻟﯽ ﺍﮔﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﺘﻮ ﺩﯾﺪﯼ، ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ . ﻣﯽ ﮔﻦ ﻫﺮ ﭼﯽ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ، ﺍﻭﻧﻬﻢ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﻋﻈﻤﺎ ﻭ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻟﯿﻢ . ﺗﻪِ ﮐﺎﺳﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ . 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﻭﺑﻠﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍ ﻣﯿﮕﻦ، ﺣﻘﻮﻗﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺸﻪ، ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺭﻗﻤﯽ ﺑﮕﯿﺮﻥ ﮐﻪ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ . "ﻣﯿﮕﻦ ﻏﯿﺮﻗﺎﻧﻮﻧﯿﻪ، ﻗﺎﻧﻮﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮﺭﻡ . ﺗﻮﺭﻡ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﺸﻪ ". ﮐﺎﺭﮔﺮﺍ ﻣﯿﮕﻦ، ﻻﺍﻗﻞ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻫﯽ 20 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺣﻖ ﻣﺴﮑﻦ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺑﺪﯾﻦ . " ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ، ﺑﺮﺭﺳﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﻗﺖ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ". 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﺑﯿﮑﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺮ 5 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻦ، ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﺨﺘﺼﺮﻥ ﮐﻪ ﺷﻐﻠﯽ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﮐﻨﻦ . ﺁﺧﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﯾﻪ ﺷﻐﻞ 20 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ . " ﻭﻟﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﮐﻪ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﮐﺎﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﺑﺎﻧﮏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﮐﺎﺭﺍ ﭘﻮﻝ ﻧﻤﯿﺪﻩ، ﻣﯿﮕﻦ ﺁﺧﻪ ﺳﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﺳﻮﺩ ﺗﻮ ﺩﻻﻟﯿﻪ، ﮐﯽ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺳﻮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﻣﯿﺶ ﺑﺎﺷﯽ . ﺁﺧﻪ ﺷﺘﺮﻣﺮﻍ ﻫﻢ ﭘﻮﻝ ﺳﺎﺯ ﻣﯿﺸﻪ، ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ، ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ . " 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎ 30 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻭ 60 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ، ﺍﻧﺒﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﯿﺪ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﯾﻪ ﻭﺍﻣﯽ ﺑﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﯾﻪ 50 ﻣﺘﺮﯼ ﺧﺮﯾﺪ . " ﻣﯿﮕﻦ ﻃﺮﺡﻫﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺴﮑﻦ، ﺗﺎﺯﻩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻭﺍﻡ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺑﺪﯾﻢ، ﻭﻟﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺴﮑﻦ ﻣﺰﺧﺮﻓﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪﻩ . ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﮑﻦ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ ﺣﻤﺎﯾﺘﯽ ﻭ ﻟﯿﺰﯾﻨﮕﯽ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ". 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻬﺎﻡ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯽ ﮔﻦ ﻻﺍﻗﻞ ﺳﻮﺩﺷﻮ ﺑﺪﯾﺪ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺯﺧﻤﯽ، ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﭘﯿﺸﮑﺶ ﺗﻮﻥ . " ﻣﯿﮕﻦ، ﺗﺎﺯﻩ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯾﺪ . ﺁﺧﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﯾﺪ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪﻩ . ﺳﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻧﺶ . ﺷﺎﯾﺪ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺧﺮﺩﺍﺩ 96 ﯾﻪ ﺧﺒﺮﺍﯾﯽ ﺑﺸﻪ ". ﻣﮕﻪ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺧﺮﺩﺍﺩ 96 ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ؟2 ﺳﺎﻟﻪ، ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭﺍ ﻭ ﮔﺎﻭﺩﺍﺭﺍ ﻣﯽﮔﻦ ﻗﯿﻤﺖ ﺷﯿﺮﺷﻮﻥ (ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺷﯿﺮ ﮔﺎﻭﺷﻮﻥ ) ﭘﺎﯾﯿﻨﻪ، ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﺼﻮﺏ ﮐﺮﺩﯾﺪ 1440 ﺗﻮﻣﻦ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ 1200 ﻧﻤﯽ ﺧﺮﻩ .ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﻘﯿﻪ ﺷﻮ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺑﺪﯾﺪ . ﭘﺲ ﭼﯽ ﺷﺪ؟ "ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺼﻮﺑﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺪﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻩ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﻟﺶ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻪ . ﺑﺎﯾﺪ ﻫﯿﺎﺕ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﺬﺍﺭﻩ، ﺑﮕﻪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﺪﯾﻢ . " 2 ﺳﺎﻟﻪ، ﺳﻬﺎﻣﺪﺍﺭﺍﯼ ﺑﻮﺭﺱ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻥ ﺿﺮﺭ ﻣﯽ ﺩﻥ . ﯾﮑﯽ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺎﻻﯼ 200 ﻫﺰﺍﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺗﻮﻣﻦ ﺿﺮﺭ ﮐﺮﺩﻥ . ﺁﺧﻪ ﯾﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﺷﻮﻥ ﺑﺮﺳﻪ؟ " ﻣﯿﮕﻦ، ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯿﺪ . ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ . ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺟﺎﻣﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﺑﺸﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺣﻠﻪ . ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﺑﺎﻧﮏﻫﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻤﮏ ". ﺑﺎﻧﮏﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﻮﻣﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺟﺎﻡ ﻫﻢ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﻮﺭﺱ ﺳﺒﺰ ﻧﺸﺪ . ﺧﻼﺻﻪ، 2 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﯾﻪ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺪﯾﺪ،ﯾﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﺪ، ﯾﻪ ﺗﺪﺑﯿﺮﯼ، ﯾﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ، " ﻣﯿﮕﻦ، ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ، ﻗﺒﻠﯽ ﻫﺎ « ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ »، ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﮐﻠﯽ ﻗﺮﺽ ﻭ ﺑﺪﻫﯽ . ﻭﻟﯽ ﺍﻣﯿﺪﺗﻮﻥ ﺑﻪ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﺑﺎﺷﻪ ". ﯾﻬﻮ 4 ﺗﺎ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻧﺪ ...ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯼﺩﺍﺩ، ﺍﯼ ﺑﯿﺪﺍﺩ، ﭼﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯾﻦ ﮐﻪ 100 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ، ﺍﯾﻦ ﮐﻤﭙﯿﻦ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻼﯼ ﺟﻮﻥ ﺷﺪﻩ . ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ، ﭼﻪ ﻧﮑﻨﯿﻢ . ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ . ﯾﮑﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ . ﮔﻔﺖ، "ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ، ﺗﺪﺑﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ . " ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻫﻢ ﻫﻤﺮﺍﺵ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﺵ ﻧﮑﺮﺩ . ﺩﻭ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻭﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﻭﺭ ﯾﻪ ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻦ . ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺩﺭﺩ ﻧﯿﺎﺭﻡ، ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﯾﻬﻮﯾﯽ 110 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻮﻝ 25 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﻮﻝ ﭼﺎﭖ ﻧﮑﻨﻪ، ﺳﺮ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ . ﺍﻭﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﮐﻤﭙﯿﻦ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﭘﺮﺍﯾﺪ 20 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﯾﻬﻮ ﺑﺮﺍﯼ 34 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯿﺶ ﺻﻒ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻟﻪ ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﺸﻦ . ﺧﻼﺻﻪ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﻧﺒﺎﺭ 100 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎﯾﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﺍﯾﻦ " ﺗﺪﺑﯿﺮِ " ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﻮﻣﺪ، ﺑﻪ ﯾﻪ "ﮐﺎﺭ " ﯼ ﺑﯿﺎﺩ .
کجایی محمود احمدی نژاد ؟؟؟ هرجا هستی نونت گرم و آبت سرد !! امیررضا آل حبیب
نویسنده: مديريت
تاریخ: سه شنبه 26 آبان 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 8208 |
   

نویسنده: مديريت
تاریخ: شنبه 14 آذر 1394 |
rss
| نظرات (0)
|
   
هزینه صدور ویزا برای عراق: چهل دلار (40$) برآورد هزینه متوسط خرج کرد هر نفر در عراق: پانصد دلار (500$) تعداد زائران اربعین: دو میلیون نفر (2.000.000 نفر) قیمت متوسط دلار: سه هزار و ششصد تومان (36.000 ریال) ارز کل خارج شده بابت هزینه صدور ویزا (مهر روی پاسپورت): هشتاد میلیون دلار معادل دویست و هشتاد و هشت میلیارد تومان ارز کل خارج شده بابت هزینه سفر از قرار هر نفر متوسط پانصد دلار: یک میلیارد دلار معادل سه هزار و ششصد میلیارد تومان حدود قیمت دلار پیش از حرکت کاروان های اربعین: سه هزار و پانصد و شصت تومان حدود قیمت دلار در زمان عزیمت کاروان ها: سه هزار و ششصد و هشتاد تومان ما به التفاوت افزایش قیمت یک میلیارد و هشتاد میلیون دلار خرج شده: صد و سی میلیارد تومان زیارت قبول...برگشتید از وام ازدواج جوانان بگویید. درست است که با این پول حدود هشتصد هزار زوج، هر کدام ده میلیون تومان وام بلاعوض می توانستند بگیرند. منتها به من و شما چه؟ دولت باید به فکر جوان ها باشد. برگشتید در باره ی قیمت دلار و کالاهای اساسی نوچ نوچ کنید. شما که باید ارز توی جیبتان می گذاشتید. دست خالی که نمی شد رفت! به من و شما چه که یک میلیارد دلار ظرف سه هفته صد و بیست تومان بالاتر برود و تولید کننده باید مواد اولیه اش را دلاری صد و بیست تومان گران تر تهیه کند؟؟ برگشتید در باره وام خودرو و بازپرداخت آن صحبت کنید. وام خودرو سرجمع به صد و ده هزار نفر رسید. خب کم است دیگر! درست است که با این پول می شد به صد و پنجاه هزار نفر خودرو بلاعوض داد. منتها این کار به من و شما چه ربطی دارد؟ برگشتید لطفا در باره محرومان و فقرا حرف بزنید. با این پول به چهار میلیون محروم و فقیر می شد نفری ده میلیون تومان داد. این کار ها وظیفه دولت است. برگشتید در باره درمان رایگان و وضعیت بیمارستان ها و ... صحبت فرمایید. نفری یک هفته انفولانزا مهمان ما هستید. دلارهایی را که ته جیبتان برگردانده اید را نگه دارید گران شود بعد بفروشید. خرج دوا درمان نکنید. بیمارستان ها چه کاره اند؟ یعنی نباید یک بستری و درمان رایگان برای زائران اربعین داشته باشند؟ اما بالا غیرتن شما که پای پیاده هشتاد نود کیلومتر در کشوری که درگیر جنگ است راه می روید، در باره ایمنی جاده ها و آلوده بودن هوا و محیط زیست و امنیت و بهداشت صحبت نکنید. در باره ی مردم اظهار نظر نکنید. در باره حافظه تاریخی در باره فرهنگ در باره شعور سیاسی در باره همدلی و همکاری و در باره تمدن و ... حرفی نزنید.نمی خواستم در باره موضوع دو میلیون زائر اربعین چیزی بنویسم و فکری بکنم. منتها زیر نویسی که در تلویزیون دیدم که شماره حساب داده بود برای کمک به موکب های بین راهی عراقی ها من را به فکر فرو برد! می دانید؟ دل آدم کباب می شود که بدون هیچ چشمداشتی دارند چای و خرما می دهند توی این موکب ها و چادر ها! یک میلیارد و هشتاد میلیون دلار که پولی نیست!
نویسنده: مديريت
تاریخ: يكشنبه 15 آذر 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 7413 |
   
داستان مینا و پلنگ ، روایتی مستند و واقعی از عشق میان انسان و حیوان ، عشق مینا ، دختری از دهکده کندلوس استان مازندران و پلنگ - روايت مستند مینا و پلنگ حکایت دختری است به نام مینا که دلداده پلنگ میشود و پلنگ هم در تب عشقاش میسوزد، با پایانی از گلوله و گریز.... این داستان واقعی و تاریخی است.مینای سرخ چشم یا ورگ چشم ( ورگ به معنای گرگ است). در حدود صد سال پیش میان سالهای 1275 تا 1285 در یکی از روستاهای ییلاقی مازندران به نام کندلوس در کوهستانهای نوشهر در میان جنگلهای انبوه و دست نخورده آن زمان داستانی رخ داد که شاید در جهان بی نظیر بوده است. 
خانه "میناو پلنگ" در روستای کندلوس کجور داستان عشقی میان پلنگ و دختری سرخ چشم به نام مینا که می تواند به یکی از زیباترین داستانهای رمانتیک جهان و یک اثر ماندگار ادبی و زیست محیطی در جایگاه یک میراث ماندگار بشری به جهانیان شناسانده می شود. این داستان جدای از محتوای عشقی بی مانند ، از دید زیست بوم (محیط زیست) و عشق به جانوران نیز مورد اهمیت است. اگر همه چون مینا بودند و چنین عشقی داشتند اکنون ببر مازندران برجای مانده بود و شیر، یوزپلنگ و پلنگ ایرانی با شتاب سوی نیستی نمی رفتند. ما ایرانی ها باید مینا و پلنگ را نماد جهانی عشق به حیات وحش به جهانیان بشناسانیم. پیرمردها و پیرزن های کندولوس 70 تا 80 سال پس از ماجرا وقتی از عشق این دو تعریف می کردند از اندوه مینا و ستمی که بر او شده بود زیر گریه می زدند و به سینه خود می کوبیدند!
شروع داستان... مینا چشمانی به سرخی یاقوت داشت. ولی مردم به او مینای گرگ چشم یا “ورگ چشم” می گفتند. بلند بالا زیبا و با آواز بسیار زیبا و دلنشین که معمولا کنار چشمه “ماه پره” می نشست و آواز می خواند و دخترهایی که برای گرفتن آب از چشمه می آمدند دور او جمع می شدند و به صدای دلنشین او گوش می دادند. مینا دختری تنها و یتیم بود و تنها در کلبه ای زندگی می کرد خانه او هنوز به صورت اثرفرهنگی به جامانده است. امروز نمی دانیم چرا مینا تنها و یتیم بوده و تنها زندگی می کرده است. او دختری زیبا بود و بسیاری از جوانها عاشق او بودند ولی خیلی ها جرات نمی کردند به چشم او نگاه کنند و بچه های کوچک حتی از او می ترسیدند و زیر گریه می زدند و فرار می کردند. او معمولا به دل جنگل می رفت و چوب (هیمه) می آورد و هنگام گردآوری با صدای بلند آواز می خواند. در جلوی خونه او پر از چوب بود که روی هم چیده شده بود. مینا در تنهایی جنگل شاید از روی ترس یا تنهایی با آوای بلند ترانه می خواند. روزی پلنگی این صدا شنید و عاشق صدای زیبای او شد و هر روز از پشت بوته ها او را می دید و به آواز او گوش می داد. پلنگ که به صدای او عادت کرده بود و عاشق او شده بود نتوانست شبها از دلتنگی طاقت بیاورد. بوی او را ردیابی کرد تا اینکه شبانگاه به کلبه مینا در روستا رسید و از روی درخت توتی که هنوز هست از درخت بالا رفت و پشت بام خونه اش رفت و از آنجا صدای معشوقه اش را می شنید. تا اینکه یکی از شبها مینا از پشت بام صدایی شنید و از نردبانی که اکنون در موزه کندلوس نگهداری می شود بالا رفت. پس از آنکه چشمش به پلنگ افتاد. پلنگ خرناسی کرد و مینا از ترس بیهوش شد! پلنگ آنقدر بالای سرش نشست تا به هوش بیاید و این بار که بهوش آمد نفسش در سینه بند آمد و به چشم پلنگ خیره شد . پلنگ گاهی خرناسی می کرد و سر خود را پایین می انداخت یا باز می گرداند. مینا با ترس و لرز فراوان و لکنت زبان پرسید تو اینجا چه میکنی؟ از من چی می خواهی؟ پلنگ هم با صدای خودش جوابشو می داد. کم کم مینا بر ترس خود چیره شد و مطمئن شد که دیگر پلنگ به سوی او حمله نخواهد کرد. تا این زمان چشمان سرخ مینا موجب شده بود مینا همیشه تنها و فراری باشد. ولی پلنگ که مینا را دید مبهوت و حیران چشمان او شد و آرام شد. چون چشم هر دو یک رنگ بود! مینا کم کم که آرامش او را دید جلو رفت و نوازشش کرد. با هم نشستند و دوستی بین آنها در حال پدید آمدن بود که شاید خود نمی دانستند در صد سال آینده به یکی از زیباترین و واقعی ترین رمانهای عاشقانه جهان تبدیل خواهد شد. پلنگ مدتها عاشق مینا بود ولی مینا نمی دانست! ولی میوه درخت عشق پلنگ بالاخره به بار آمد و مینا نیز عاشق او شد! آن دو آن شب تا نزدیک صبح کنار هم بودند و هر یک با زبان خود با دیگری صحبت می کردند. نزدیک صبح پلنگ به جنگل بازگشت. مینا هم فردا دوباره به بهانه جمع آوری چوب به جنگل می رفت تا پلنگ را ببیند و این کار را مدتها انجام داد. در جنگل پلنگ در گردآوری چوب به مینا کمک می کرد. مینا چوبهایی که جمع می کرد بر پشت پلنگ می نهاد تا در راه بخشی از سنگینی بار مینا کم شود. غروب مینا به خانه برمی گشت . پلنگ نیز هر شب به دهکده کندلوس می آمد و به خانه مینا می رفت و منتظر می ماند تا مینا بیاید. آنها روز به روز بهم وابسته تر می شدند و بهم عادت کردند. هر دو در کنار هم بودند و مینا اورا نوازش می کرد و برایش آواز می خواند. تا اینکه زمستان آمد و برف سنگینی بارید. همه جا سفید شده بود. مردم کندلوس هر روز صبح ردپای پلنگ را روی برفها می دیدند. ردپا را دنبال کردند و دریافتند که ردپا به سوی خانه میناست. ولی هنوز کسی خود پلنگ را ندیده بود و مینا هم چیزی به روی خود نیاورد. تا اینکه ننه خیرالنسا یکی از دوستان نزدیک مینا که همسایه او بود شبی از شبها خوابش نمی برد. از خانه بیرون آمد تا قدم بزند. هنگامی که بیرون آمد صدای مینا را شنید. گویا روی کسی فریاد می زد و دعوا می کرد. با خود گفت او که کسی را ندارد و اهل دعوا هم نیست. به سوی خانه اش رفت و به درون حیاطش نگاه کرد. مینا را دید که نشسته و به دیوار تکیه داد و با تکه چوبی که در دست داشت در حالی که بازی می کرد و گاهی سرش را بالا می آورد، در جلوی او پلنگ غول پیکری نشسته در حالی که دستها جلویش خم نشده بود و مانند کودکی از دعوای مادرش شرمسار باشد سر و گوشش را پایین انداخته و پس از هر دعوا و سرزنش مینا یه زوزه و آه شرمساری می کشد. معلوم نبود چه کرده بود که مینا از دست او عصبانی بود شاید دیر آمده بود و مینا را در انتظار گذاشته بود. مینا ناراحت شده بود. مینا در جهان کسی جز این پلنگ را نداشت. هر دو عاشق و شیفته هم شده بودند. خیرالنسا داستان را نزد خود نگه داشت و برای کسی بازگو نکرد. تا اینکه پس از مدتی خود مینا داستان را برایش تعریف کرد. پلنگ شیفته جادوی چشمان سرخ ستاره گون مینا و آواز زیبایش شده بود به طوری که هر شب به دیدارش می آمد و سر خود را از پنجره به درون کلبه مینا می انداخت. کم کم داستان عشق مینا و پلنگ در روستا پخش شد و مردم از رفت و آمد پلنگی به ده آگاه شدند. روزها مینا به جنگل می رفت و شبها پلنگ به خانه او می آمد. مردم که از این جریان باخبر شدند هر شب کمین می کردند پلنگ را ببیند. برخی ها هم با تفنگ منتظرش بودند. ولی وقتی به عشق مینا و او پی بردند از کشتنش منصرف شدند. خیلی از مردم هم می ترسیدند شبها بیرون بروند. بعضی ها هم می دیدند که پلنگ بعضی وقتها که می اومد با خود شکاری مانند تیرنگ (یا همان قرقاول) ، کبک و یا شوکا به خانه مینا می آورد. برخی از پسرهای جوان ده که مینا را دوست داشتند ، پلنگ را در جای رقیب خود می دیدند و حسادت می کردند. یکی از آنها هر شب پشت در خانه مینا می رفت تا سایه و شبح مینا را روی پرده اتاق پنجره اش ببینید و اینکه هر شب تا دیر وقت چراغ خانه اش روشن بود برایش عجیب بود فکر می کرد که مینا عاشق اوست و به خاطر او بی خواب است. تا اینکه فهمید او منتظر پلنگی هست و بعد از آن حسرت میخورد که کاش پلنگی بود. پلنگ دیگر یکی از اهالی کندلوس شده بود. بعضی از بستگان مینا هم از روی شرم تلاش می کردند داستان را پنهان نگاه دارند. مدتی گذشت تا اینکه در روستای کناری کندلوس یعنی نیچکوه عروسی دختری به نام آهو خانم بود. همه اهالی کندلوس به عروسی دعوت شده بودند. دخترها و زنهای ده از روی دلسوزی واسه مینا که تنها زندگی می کرد یا از روی ترس که مبادا با پلنگ تنهاش بگذارند او را به زور و کشان کشان بدون آنکه لباس نویی بر تنش کند به عروسی بردند. دل مینا در کندولوس جا مانده بود می دانست حتما پلنگ امشب می آید. در شب عروسی بیشتر مردان تفنگ به دست بودند و خطر بزرگی پلنگ را تهدید می کرد. چون او حتما رد و بوی او را می گرفت و به نیچکوه می آمد. شب هنگام پلنگ به روستا آمد ولی مینا را نیافت. بوی مینا را دنبال کرد و به سوی روستای نیچکوه به راه افتاد. به نزدیک ده که رسید سگهای ییلاقی که خیلی بی باک و سهمگین هستند از آمدن او آگاه شدند و به سویش دویدند و به او حمله کردند. پلنگ پس از جنگ و درگیری بسیار خونین و زخمی شد. با اینحال خود را به روستا رساند و به خانه ای رسید که مینا در آنجا بود. پلنگ سر خود را از پنجره اتاق عروس به درون برد و نعره ای کشید و مینا را صدا زد. زنان جیغ زدند و فریاد کشیدند. بعضی ها هم از حال رفتند و مردان هم که دستپاچه شده بودند تفنگ بدست بسویش حمله کردند و چند تیر بسویش انداختند و پلنگ به تاریکی شب بازگشت و فرار کرد. ولی هنگام فرار تیری به او برخورد کرد. زمستان بود و برف و کولاک خیلی سنگین می بارید. مجلس عروسی تا ساعتی بهم خورد و همه می ترسیدند پلنگ باز گردد. یکی از بستگان و خویشاوندان مینا که از بزرگان کندلوس بود تلاش کرد مهمانی را آرام کند. مهمانها و زنهای ترسیده را دلداری داد و برای آنکه مردم نیچکوه از عشق مینا و پلنگ آگاه نشوند و شرمسار نشوند به مهمانها گفت پلنگی بود که از گرسنگی به نیچکوه آمد. او همان شب عروسی پلنگ را در نزدیکی خود دید ولی دلش نیامد پلنگ را با تفنگ بکشد. اما جوان دیگری از کندلوس که رقیب عشقی پلنگ بود تیر کاری را به پلنگ زده بود. مردم محل چون پلنگ چون عاشق صدای مینا شد و مینا هم پاک و بی گناه بود و همه می دانستند به خاطر عشق مینا به روستا می آید با او کاری نداشتند. دلشان نمی آمد پلنگ را بکشند و مینا را عزادار کنند. پس از آنکه پلنگ از نیچکوه فرارکرد پس از آرام شدن، دوباره همه مشغول شادی قلیان و چای و چپق شدند و درباره اینکه چرا پلنگ به روستا آمد با هم حرف می زدند. فکر نمی کردند که پلنگ کشته شده باشد یا تیری خورده باشد. فردای عروسی جوانی کاسه ای از خون پلنگ را درون چاله ای از برف نزدیک کندلوس دید. رنگ خونش مثل گل شقایق بود. از قدیم می گفتند رنگ خون عاشق با خون دیگران فرق دارد. خون عاشق(مقدس است) هرجا که بریزد گل در می آبد. به گوش مینا رساندند. وقتی که فهمید پلنگ شاید مرده باشد آنچنان سر و صدا و شیون و زاری در کندلوس به راه انداخت که همه مردم ده حیرت زده و مبهوت شدند. مینا مدام نام پلنگ را صدا می سزد و بر سر و روی خود می زد! کسی هم جرات نمی کرد نزدیک او برود. او یکپارچه خشم و آتش شد. صدای آه و ناله های تا آخر عمر کسانی که این صحنه را دیده بودند در گوششان مانده بود و با یاد آن اشک می ریختند. همه مردم ده از اندوه او ناراحت شدند و گریه می کردند. می گویند جوانی که پلنگ را با تیر زد رقیب عشقی پلنگ بوده و با شنیدن شیون هراسناک مینا به هراس افتاد و به جنگل گریخت و دیگر برنگشت و هیچ کس او را ندید! می گویند سالها بعد یکی او را در “غار انگلسی” دیده بود. موهایش بسیار بلند شده بود به طوریکه روی دوشش ریخته شده بود و با دیدن جوان کندلوسی فرار کرد! مردم روستا تا 3 روز اطراف ده را گشتند تا شاید لاشه پلنگ را بیابند یا او را نیمه جان پیدا کنند و نجاتش دهند تا دل مینا را آرام کنند. حتی تا نوک کوه بالا رفتند. رد پایش در جایی روی برفها گم می شد. بالاخره لاشه پلنگ پیدا نشد. برخی شایع کرده بودند که شاید خود جوان رقیب پلنگ لاشه پلنگ را با خود به جنگل برده باشد. مینا جامه عزای سیاه بر تن کرد و در خانه نشست و مجمع بزرگی از حلوا و خرما در پیش نهاد. مردم دسته دسته از روستاها و خانه های اطراف برای سرسلامتی و دلداری و تسلیت به خانه او می آمدند و همراه با او گریه می کردند. هر مهمانی که تازه می آمد او شروع به مویه و موری می کرد. مردم ده و دوستان و بستگان مینا دیگهای بزرگ برنج بار نهادند. تا 3 روز و 3 شب مردم ده نهار و شام به میهمان و مردم روستا دادند! مینا تا پایان زمستان خود را در خانه زندانی کرد و کسی را نمی پذیرفت. بستگانش گاهی برای او غذا می آوردند. تا اینکه زمستان سپری شد. در یکی نخستین روزهای بهار با آمدن جشن نوروز باستانی ایرانیان یک روز صبح زود مه بسیار غلیظی آمد. گفته می شد هیچیک از مردم ده در همه عمر خود چنین مه ایی ندیده بود وقتی مه آمد مینا در خانه خود را گشود و بیرون آمد. گویا صدایی از جنگل او را فرا خوانده بود. آرام ارام بودن آنکه سخنی به لب گشاید و به کسی چیزی بگوید و پاسخ پرسش کسی را بدهد به سوی جنگل رفت و در مه گم شد. مردم روستا شگفت زده شدند با خود گفتند شاید او می خواهد به زندگی عادی خود برگردد و شاید رفته جنگل برای خود هیمه(چوب)بیآورد. اما نیمروز(ظهر) شد او نیامد شب شد باز نگشت. مردم و بستگان نگران شدند و آتش و فانوس گرفتند و در جستجوی او به جنگل جاهای که او پیش از این به آنجا ها می رفت رهسپار شدند و دنبال او گشتند ولی هرگز او را نیافتند. تا چندین روز گشتند او را نیافتند و دیگر هیچ وقت پیدا نشد. از این زمان به بعد افسانه های مردم شروع شد. همه مردم کندولوس آن زمان تا پایان مرگ می گفتند از خانه متروک مینا صدای و ساز او آواز می آید وقتی از جلوی خانه او می گذشتند پای شان سست می شد. کم کم بر این باور و خیال شدند که شاید پلنگ، یک جن یا پری بوده که به شکل پلنگ هر شب به خانه او می آمده است. دوست نزدیکش خیرالنسا تا مدتها به جنگل می رفت تا او را بیابد حتی شایع شده بود تنها اوست که جایش را می داند. ولی او انکار می کرد و همیشه تا پایان عمر با نام و یاد مینا گریه می کرد. همچنین شایع شده بود که پلنگ زنده مانده بود و برگشت و او را با خود به جنگل برد تا همیشه با هم زندگی کنند. 40 سال بعد جوانی گفت که در جنگل پیرزنی دیده که موهای بسیار بلندی با چشمانی سرخ داشت. وقتی مینا جلوی او را قرار گرفت از ترس سرجای خشکش زد و نمی توانست واژه ای بگوید. مینا با دیدن او بیدرنگ فرار کرد. جوان پس از آنکه به روستا برگشت لکنت زبان گرفت و چند روز مریض شد تب شدید گرفت و با همان بیماری مرد! با این حال مینا برای همیشه رفت و تنها داستانی شگفت انگیز از او برجای ماند. مینا نشان داد که عشق رام کننده وحشی گری هر موجود زنده ای است. مینا به مردمی که با دیدن هر درنده ای می خواهند بیدرنگ آنها را بکشند، آموخت که می شود میان انسان و حیات وحش دوستی و عشق باشد. خانه مینا تا به امروز در کندلوس برجای مانده است و جهانگردان فراوانی به روستای او میروند.
نویسنده: مديريت
تاریخ: يكشنبه 6 دي 1394 |
rss
| نظرات (1)
|مشاهده : 11720 |
   
معلمی گفت : توانا بود هرکه... ؟ دانش آموز گفت : "توانا بود هرکه دارا بود" ز ثروت دل پیر برنا بود تهیدست به جایی نخواهد رسید اگر چه شب و روز کوشا بود ندانست فردوسی پاکزاد که شعرش در این ملک بیجا بود گر او را خبر بود از این روزگار که زر بر همه چیز والا بود نمیگفت آن شعر معروف را "توانا بود هرکه دانا بود"
نویسنده: مديريت
تاریخ: يكشنبه 13 دي 1394 |
rss
| نظرات (0)
|مشاهده : 8292 |
   
[ ««][ 1][ 2][ 3][ 4][ 5][ 6][ 7][ 8][ 9][ 10][ 11][ 12][ 13][ 14][ 15][ 16][ 17][ 18][ 19][ 20][ 21][ 22][ 23][ 24][ 25][ 26][ 27][ 28][ 29][ 30][ 31][ 32][ 33][ 34][ 35][ 36][ 37][ 38][ 39][ 40][ 41][ 42][ 43][ 44][ 45][ 46][ 47][ 48][ 49][ 50][ 51][ »»]
|